ساکت و صبوری دل من مثل بوف کوری دل من زندگی رو باختی دل من مردم و شناختی دل من
عمری را گذراندیم غافل از اینکه فکر آینده را بکنیم روزها و شبهایی که هر لحظه اش برایمان جز تجربه و خاطره های تلخ و شیرین چیزی برایمان به یادگار نگذاشت کاش در تمام این لحظات کمی تعمق می کردیم که چقدر درست زندگی کرده ایم؟ که چرا آفریده شده ایم؟
روزی یکی از دوستانم به من گفت ما آفریده ی خدایی هستیم که نیمی از آفریده هایش را دوست ندارد. او را دوست داشتم اما نمی دانم شاید فقط فکر می کردم که دوستش دارم حرفهایش را پذیرفتم خودش و حرفهایش را با همه ی وجود باور داشتم باور کرده بودم جزو آفریده هایی هستم که خدا دوستشان ندارد؛ مدتی نبودم مدتی در این دنیا نبودم مدتی خود را در پیله ی افکار و عقاید و مشکلات زیاد خود حبس کرده بودم. در افکار خود بر این باور بودم که زندگی می کنم برای داشتنش کارهای بسیاری کردم. می گفت دوستم دارد می گفت می خواهد با من بسازد باورش کردم کمکش کردم اما نساخت، نماند، رفت... رفت و باز برگشت من نیز ذیرفتمش، باز نمی دانم چرا !؟ گفت می خواهد تا همیشه با من باشد او ماند اما من دیگر نتوانستم بمانم دیگر از دروغ های هر روزش خسته بودم من خانواده ی خود را نیز به او فروخته بودم کسانی که وجودم را مدیون آنها بودم این بار این من بودم که رفتم گفت می ماند تا به من ثابت کند من را به خاطر من دوست دارد نه مادیات اما دیگر نتوانستم باورش کنم نخواستم باورش کنم می خواستم بازگردم به خانواده ای که خیلی وقت بود سراغشان را نگرفته بودم خانواده ای که با همه ی بدیهایی که به آنها کردم من را پذیرفت و به من اجازه داد تا باز هم زندگی خود را از نو بسازم در این مدت راههای بسیاری رفتم چیزهای زیادی آموختم، آموختم که چقدر واژه ی دوستت دارم بی ارزش شده است آموختم که باید فقط خود بود آموختم دوست داشتن را می شود فروخت می شود با این واژه دنیای دیگران را به بازی گرفت نمی گویم شکست خوردم نمی گویم در مشکلات شکستم اما چیزهای زیادی از دست دادم بهای سنگینی برای یک اشتباه دادم اما حال و در این زمان خوشحالم که هستم، که فهمیدم خدا مرا دوست دارد فهمیدم خدا مرا اینقدر بزرگ دیده است که مشکلات بزرگ بر سر راه من قرار داده است دریافتم باید بزرگ بود و بزرگ ماند دریافتم باید به اندازه ی مشکلاتم بزرگ شوم حال می خواهم از نو بسازم شادم از اینکه هنوز فرصتی برای دوباره ساختن دارم می خواهم زندگی کنم نفس بکشم و با صدای بلند به خدای خود بگویم خدای خوبم از تو به خاطر همه چیز متشکرم به خاطر همه ی چیزهایی که به من دادی برای صبر، گذشت و عزت نفسی که به من عطا کردی خدایم ای پناه لحظه هایم صدایت می زنم با گریه هایم صدایت می زنم بشنو صدایم...
دروغ را از چشمانت می خوانم گرچه بر لبانت زمزمه ی ماندن جاریست اما چشمانت حاکی از چیز دیگری است روزی مادرم گفت عشق در چشمان انسان است نه بر لبانش آنگاه نفهمیدم که چه می گوید با تبسمی کودکانه پاسخش را دادم. اما هرچه بود گذشت، دیروز روز آشنایی بود و امروز روز جدایی، دیروز روز سلام بود و امروز روز خداحافظی، دیروز فرصتی برای دوست داشتن و امروز روز حسرت خوردن برای از دست دادن آن فرصتها، دیروز آمدیم و امروز می رویم، دیروز روز خنده بود و امروز روز ... دیروز غرق در چشمانت بودم اما امروز دیگر به چشمانت نگاه نخواهم کرد زیرا چشمانت وقیحانه به من دروغ می گویند. امروز دیگر روز رفتن است نمی دانم فاصله بین دیروز و امروز چقدر بود نمی دانم چقدر با هم خندیدیم نمی دانم چقدر برای هم بودیم اما امروز دیگر فرصتی نیست امروز باید رفت چون امروز روز دیگری است گرچه شاید فردا برایمان آغازی دوباره باشد...


